|
این یک زندگیست این یک زندگیست
| ||
|
سلام
خوبید؟؟؟؟؟ بچه ها من ۵ شنبه مهمون دارم رییس شرکت امیر اینا با خانمش هر کی هر غذایی به ذهنش میرسه بگه که هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم منو پیشنهادی خودم مرغ و خورشت فسنجون به همراه ژله و از این مخلفات کمکککککککککککککککککککککککککککککککککککککک [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 14:21 ] [ پارمین ]
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 13:5 ] [ پارمین ]
سلام
خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ روز تمام شیر زنان این آب و خاک مبارک خدا روشکر زن آفریده شدم اول یه اس از پری خوشگلم اومد برام که خیلی دوستش داشتم " با مردی زندگی کن که همیشه رژ لب تو را خراب کند نه ریمل چشمت را" قشنگه؟ چند درصد از شما آقایونتون اینطورین؟ خدا رو شکر که امیر ۹۰٪مواقع اینجوریه خب دیروز ۲۲ بود و ۲۰ ماهگرد زندگیمون امیر هر ماهگرد برای من گل رز میخره که من خشکشون میکنم و بعد ساقه شونو با قیچی میبرم و خود گل رو میزارم تو گلدون شیشه ای که در واقع تنگ ماهی عیدمون هست دیروز نامزد خواهرم که قبلا هم گفته بودم خیلی پولداره اومده بود خونه مامانم اینا و واسه مامانم ربع سکه آورده بود و واسه پانی هم گوشواره. دستش درد نکنه امیر همش منو نگاه میکرد ببینه واکنشی نشون میدم ولی خدا شاهده که اصلا واسه من مهم نبود و نیست بعد از ناهار رفتیم بالا که بخوابیم تا رفتم تو اتاق خواب یه گل رز قرمز با یه یاداشت رو بالشتم دیدم "همسر عزیزم ۲۰ ماهگرد زندگیمون رو به تو که همیشه بهم نشون دادی عاشقمی و باهامی تبریک میگم و پیشاپیش روز زن مبارک" بدو پریدم بوسیدمش امسال من کادو چیزی نمیگیرم چون قراره مرداد بریم مالزی و شهریور هم عروسی خواهرمه و دستمون هم تنگه پس با هم قرار گذاشتیم پولامونو هزینه نکنیم هفته آینده هم تولد امیره که فقط براش کیک میگیرم. واسه مامانم سرویس کارد آشپزخونه گرفتم و واسه مادرشوهر جارو شارژی امشب هم میریم اونجا کادوی مامانمو دیروز دادم امشب شام هم دعوتیم خونه شون بعد از ۵۳ روز میریم مهمونی شام خونه شون حالم خوب نیست که داریم میریم اونجا ولی چاره ای هم نیست
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:23 ] [ پارمین ]
سلام
خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟ یادتونه گفتم مادرشوهر رو برای مهمونیم دعوت نکرده بودم اون مهمونی مهمونی پاگشای سارا خانم بود بلهههههههههههه پارمین گوش دراز اولین نفری بود که سارا خانم رو پاگشا کرد البته همراه با تمام زوج های جوان فامیل مادرشوهر ۱۵ نفر بودیم من کلا اهل بکش مرگ ما واسه مهمونی ها نیستم همیشه یه مدل غذا درست میکنم واسه این مهمونی هم ژیگو درستیدم با سالاد و ژله خرده شیشه و از اینا تازه مثل بفرمایید شام هم آخرش بهم امتیاز دادن امیر هم اینقدر لودگی کرد که نگید کار دلقک ناصرالدین شاه رو یک شبه تموم کرد خلاصه روز بعد همه به به چه چه کردن پیش مادراشون اونا هم به گوش مادرشوهر رسوندن مادرشوهر هم از اونجایی که باید همه جا باشن زنگ زده بود امیر خودشو پاره کرده بود و در طول هفته طبق اخبار رسیده فهمیدیم همه میدونن و مادرشوهر به همه گفتن تا اینکه بعد از بی محلی های ناتمام من در این مورد دیروز طی تماس تلفنی مراتب ناراحتی شون رو به سمع و نظر من رسوندن " تو چطور عروسی هستی که به من نگفتی مهمونی پاگشا داری؟" " موضوع خاصی نبود که بخوام بگم" " نه در کل می بایست به من میگفتی" " لزومی ندیدم" " هنوز بزرگترا پاگشا نکردن تو پاگشا کردی" " من تو این زمان راحت تر بودم و دلم میخواست با بچه ها دور هم جمع بشیم" " چرا امید رو نگفتی" " امید برنامه داشت" " چرا نگفتی امین اینا بیان" " من با امین اینا مراوده ای ندارم" " به جای اینکه دو تا برادر رو به هم نزدیک کنی بیشتر دورشون میکنی" "امیر خودش علاقه ای به ارتباط با امین نداره" " تا مادر نشی نمی فهمی من چی میگم" " من اگه مادر بشم مطمئنا بین بچه هام فرق نمیذارم. امیر یه پایه هست واسه شما ولی حیف که قدرشو نمی دونید" " هیچ پدر و مادری بین بچه هاش فرق نمیذاره. امین چون یه خورده حساس تره به اون بیشتر توجه میکنیم" " ببینید حاج خانم صلاح مملکت خویش خسروان دانند در کل هم شما هم من داریم میبینیم که امیر داره دور میشه ازتون. اینم به خاطر کارای خودتونه. همه میدونن من واسه امیر از همه چی مهمترم شما با کم عزت کردن و بی محبتی به من فقط پسرتونو از خودتون دور میکنید. به درک من هوای پسرتونو داشته باشید" "تو که مثل دخترمی کی تو رو بی عزت کردیم" واقعا حرف زدن فایده نداشت پس ترجیح دادم سکوت کنم " وقتی میایی پیش ما مثل بلبل حرف بزن چرا اینقدر ساکتی. البته همه ازت تعریف میکنن که زن امیر چقدر خانوم و متینه اما پیش خودمون حداقل ۲ کلمه حرف بزن" " وقتی حرفی ندارم چی بگم" " مثلا در مورد همین مهمونیت بهم می گفتی" و نقطه سر خط بقیه شو خودتون می دونید [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 11:33 ] [ پارمین ]
سلام
خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وااااااااااااااااااااااااااااای یعنی روانی شدم از دست این طایفههههههههههههه یعنی حالمو بهم میزنن اینقدر که این زن با من کل کل میکنه فقط حرف میزنه اجازه نمیده کسی حرف بزنه دیروز با هم رفتیم مهمونی مگه اجازه میداد من با خانم میزبان صحبت کنم مدام می پرید وسط حرفمون آخرش دیگه من ساکت شدم امیر هم مدام میگه مامانم چون تنهاست همش دلش میخواد با یکی حرف بزنه به خدا این زن ازشنبه تا ۵ شنبه هر عصر خونه این و اون بود یعنی دهنش کف نکرده اینقدر حرف زده؟ دیروز سر یه موضوع شخصی هی با من کل کل میکرد منم رو حرفم بودم آخرش کوتاه اومد ای ایهاالناس من بخوام مهمونی بدم مادرشوهرم باید بهم بگه چکار کنم چکار نکنم؟ میگه تمام فک و فامیل منو با هم دعوت کن منم گفتم نهههههههههه چرا؟ ۱- با هم باشه تا ۱ الی ۲ میخوان بشینن و چرت و پرت بگن ۲- همه وقتم به پذیرایی میگذره و وقت نمیکنم دو دقیقه کنار مهمونام بشینم ۳- کمبود مبل و صندلی دارم کاش درک میکرد که من لجبازتر از اونم که به نظر کسی غیر از خودم فکر کنم تو این زمینه
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:27 ] [ پارمین ]
سلام
خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من تو زندگیم چند لحظه تاثیرگذار داشتم که کاری به خوب و بدش ندارم چون حتما حکمتی تو همه شون بوده. اما دیشب اون لحظه و اون احساس برام خیلی ناب و بکر بود. دیشب با امیر رفتیم پیاده روی. خسته که شدیم رفتیم تو یه پارک خلوت نشستیم. چند متر اونطرف تر هم یه دختر و پسر نشسته بودن. به طرز وحشتناکی بهم ابراز محبت میکردن. یعنی اونجوری که چندش که چه عرض کنم مورمورت میشه دختره هم تو این قضیه افتضاحتر بود. البته دختره پشتش به ما بود. خلاصه ما خودمونو زدیم به اون درش و بازی بچه ها رو نگاه کردیم حدود ربع ساعت بعدش دوستای پسره اومدن. و دختره بلند بلند می خندید.لودگی میکرد. به امیر گفتم کدوم مردی حاضر میشه زنش اینجوری باشه اینا ۱۰۰٪دوست پسر دوست دخترن دوستای پسره هم از این اوا خواهری ها بودن. یعنی من اینطوری بودم بعد از نیم ساعتی به امیر گفتم بریم. بلند که شدیم اونا هم بلند شدن. و من و امیر دختره رو دیدیممممممممممم باورم نمیشد دختره زن پسرخاله من بود این پسرخاله ام تو یه رستوران کار میکنه. سطح زندگیش پایینه اما خیلی زحمتکشه. و زنش رو هم خیلی دوست داره. جلو امیر خیلی خجالت کشیدم. اون من و امیر رو ندید. اصلا چه فرقی میکرد که ببینه. تو راه فقط اشکام بود که ناخودآگاه میومد. دلم میسوخت برای همه زنها و مردایی که مورد خیانت واقع شدن و میشن. دست امیر رو گرفته بودم و محکم فشار میدادم. با خودم میگفتم واقعا تو دنیا چی با این لحظه برابری میکنه؟ چی میتونه آرامش رو به یه دل شکاک و طوفان زده برگردونه؟ چی تو این دنیا ارزشش رو داره که به خاطرش این عشقتو خراب کنی؟ پسرخاله من در حال نون درآوردن و زنش......... این زن اینقدر بی پروا شده که تو اماکن عمومی راحت ظاهر میشه مادربزرگم همیشه میگفت وای به روزی که بی حیایی عادت بشه دیشب امیر پرسید پارمین اگه به عقب برگردیم باز هم منو انتخاب میکنی؟ گفتم امیر اگه کن فیکون هم بشه من باز هم تو رو انتخاب میکنم. چون شبا سرمو کنار مردی رو بالش میذارم که غیر از او اندیشه ای تو سرم نیست و میدونم جای من تو قلبشه قدر عشقای پاکتونو بدونید. دنیا دنیای نامردی شده
چه چیزی تو دنیا ارزشش از دل خوش داشتن بیشتره؟
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:14 ] [ پارمین ]
سلام
خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟ الان خیلی ناراحتم چرا؟ چون به یه نفر دروغ گفتم و به طرز فجیعی دروغم رو شد و به طرز فجیع تری من خجالت کشیدم یعنی کاش زمین دهن باز میکرد حالا امیر مدام میکنه طوری نیست ولی خیلی طوریهههههههههههه دلم میخواد محکم بزنم تو سرم که کله ام از وسط دو جا بشه واما دیروز یه مهمونی داشتم که مادرشوهر رو دعوت نکردم. صبحی فهمیده زنگ زده امیر خودشو جرواجر داده دیگه منو ببینه چکار میکنه به خدا هر مهمونی داره اگه نجمه خانم باشن من تو پارکینگم اگه نباشه زنگ میزنه به من یعنی اینقدر بچه خودشو بی عزت کرده که اون فک و فامیل درپیتشم یاد گرفتن. حالا اون فامیلش بی خیال من که اونا رو حساب نمیکنم ولی خودشو چی بگم اصلا بهتر هرچی کمتر ببینمش واسه خودم بهتره [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:54 ] [ پارمین ]
سلام
خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بلههههههههههههههه درست خوندید جاری زد دیروز پارمین رو ناک اوت کرد جاری بزرگه نهههههههههههههههههه جاری کوچکه بلههههههههههههه جاری کوچکه فکر کنم آخرش من و جاری بزرگه باید با هم متحد بشیم این کوچکه رو ادبش کنیم دیروز طبق اخباری که داده بودم نرفتیم دکتر عوضش پولشو برداشتم رفتم موهامو مش عروسکی زدم از من باتدبیرتر دیده بودین؟ خلاصه بعد از پیراسیون(چون موهام سفید شده) رفتم که نتیجه تدبیرمو امیر ببینه اونم اینجوری امیر همیشه میگه پارمین من کنار تو زود پیر میشم خلاصه بعد از حروم کردن پول به قول امیر رفتیم خیابوووووووووووووون که امید خان و مریمممممممممم خانم رو دیدیم. با خوشحالی سلام کردیم ولی به جان خودم مریم خانم چنان باد و فیسی داشت که من بادکنک جلوش لنگ انداختم والا برای تلطیف شدن فضا دعوتشون کردیم به شام. به خدا اگه جاری بزرگه این بادو فیس رو واسم میکرد چنان میزدم تو برجکش که حالا حالا روپا نشه اما در مقابل این جقله به کرنش نشون دادیم. بعد از سفارش دادن غذا من رو کردم به امید و گفتم چه خبرا؟ گفت سلامتی یهو مریم خانم گفت شما به جای اینکه حامی ما باشید بیشتر زیر بالا میدین گفتم چه زیری یهو بی ادب گفت زیر من اوا خاک تو سرم یعنی من مثل لبوووووووووووووووووو شبش به امیر گفتم چند بار میخواستم بگم زیر تو رو بالا دادن کار من نیست گاو نر می خواهد امید کودن خلاصه منکه لبو هیچی نگفتم امیر گفت ما اصلا دخالت نمیکنیم دوباره گفت آره پارمین امید رو کشونده و گفته این دختره تو رو دوست نداره و ال و بل لبمو گزیدمو و تو دلم گفتم خفه شی امید گفتم عزیزم امید گفت به پای من صبر نمیکنه منم گفتم رسم عشق و عاشقی این نیست اگه بخواد صبر میکنه گفت هرکس یه طوره. اینو منکه نباید به شما که سنو سالتون از ما بیشتره بگم گفتم عزیزم همون که سن و سالم ازت بیشتره بهتون راهکار دادم. تجربه مجانی در هر دکونی نیست من و امید ترجیح میدیم بسوزیم تا بفهمیم آتیش جیزه گفتم بسم الله این شما و این آتیش گفت من از شما توقع بیشتری داشتم گفتم نه عزیزم همین اول توقع از مادرت هم نداشته باش بعدا واست سخت میشه چون مردم اونی نیستن که ما فکر میکنیم گفت ناراحت شدین؟ گفتم نه گفت منم مثل خودتون زبون سرخی دارم گفتم البته من اینم در نظر دارم زبون سرخ سر سبز به باد میده امید و امیر هم فقط به این ماراتن نگاه میکردن
[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 11:6 ] [ پارمین ]
سلام
خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب خدا رو شکر پست نظرات خود گویای همه چیز بود و بنده دیگه خودمو برای جواب دادن خسته نمی کنم. خب از اونجایی که اینجانب حرف تو دهنم بند نمیشه به همه عالم و آدم گفتم که من و امیر میخوایم بچه دار بشیم امیر دیشب میگه پارمین نکنننننننننننننننننننننننن دوستم بعد از سالی ماهی دیروز زنگ زده مثل خوشحالا میگم : من سال دیگه مامان میشم. اونم کلی ذوووووووووووووق بعدش میگه خرهههههههه تو تا بهمن زایمان میکنی دیگه میگم مگه مرغم بعد از ۲۱ روز زایمان کنم میگه مگه باردار نیستی میگم نه بابا تا ۵-۶ ماه دیگه . تازه فردا هم وقت دکتر دارم میگه خاک تو سرت یه جوری گفتی گفتم الان مطمئنا حامله ای امیر هم خواب بود خداروشکر نشنید وگرنه دوباره زن پسرخاله اش زنگ زده میگه دل تنگم میگم بیا با هم باردار بشیم بچه هامون با هم باشن امیر هم اههههههههههههههههههههههههههههه خلاصه همه عالم و آدم فهمیدن. مادرشوهر هم از گوشه کنار شنیده زنگ زده امیر که آره مادر بچه دار شید سنتون داره میره بالا حالا هیچ کس نیست بگه اون عروست که همسن دایناسورهایه هنوز وقت داره بعد من شدم ننجان پیرزالو ای خدااااااااااااااااااااااااااااااا
[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 10:35 ] [ پارمین ]
سلااااااااام
خوبید؟؟؟؟؟؟؟ یه دوست از ۴ شنبه هی به من کامنت میده که در وبلاگتو تخته کن وبلاگت بدآموزی داره جمع کن در و تخته رو خلاصه هی ما گذاشتیم لای سبیل هی اون از رو نرفت تا امروز بهم پیشنهاد منصفانه ای داد " ببین پاری خانم اینایی که هر روز میان موس موس میکنن برات روی هم ۱۰ -۱۲ نفرن. آمار وبلاگتم نگاه کن بقیه شون آدم حسابیا هستن که به حال تو و امثال تو تاسف میخورن. به نظرم وبلاگ مسخره تو بذار واسه رای گیری و قسمت نظرات رو هم آزاد کن تا هر کی بیاد نظرشو بده و اون وقت خودت جمع میکنی و میری " خب منم دختر حرف گوش کن این شما و این تریبون آزاد
[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:51 ] [ پارمین ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||