این یک زندگیست

این یک زندگیست

من و بعد از عید

سلام

خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟

وااااااااااااااااااااااای من الان پر از احساس های خوبم در واقع بهتره بنویسم پر از حس های خوبم

امروز آخرین روز کاری من تو این شرکته. من 22 سالگی وارد این شرکت شدم و الان در 29 سالگی دارم برای همیشه

از اینجا میرم. هفت سال که هر روز یک سوم روزمو گذروندم . خیلی زحمت کشیدم. در واقع یکی از پایه های شرکتم.

دو تا همکار دیگه هم دارم که یکیشون دو ساله اینجاست اون یکی 9 ماه. همه میگن رفتن من یعنی فاجعه اما

رییس محترم چون فکر میکنه دارم ناز میکنم که حقوقمو ببرم بالا اصلا ازم نپرسید چرا؟

ناراحت نشدم چون خدا رو شکر کردم که بلاخره بعد از هفت سال فهمیدم کجای کارم. اگه بعد از 17 سال به این

نقطه میرسیدم خیلی جانکاه بود ( جانکاه رو حال کردین)

کل وسایل من یه ماگ بود و یه شارژر موبایل.

خدا روشکر که من اهل تو خونه نشستن نیستم و برای سال 93 برنامه میچینم. به امیر گفتم تا دوباره کاری بکنم

زندگیمون سخت تر میشه اما مهم اینه ما بتونیم بحران رو مدیریت کنیم. در کمال ناباوری امیر خندید و گفت پارمین

هیچگونه استرسی نداشته باش چون تو مردی مثل منو داری و من همراهی مثل خدا دارم.

امیر فوق العاده آدم محتاط و اهل حساب کتابه. محاله امیر بخواد کاری بکنه و پدر صاحاب خبره اون کار رو در نیاره

به قول معروف از همه چیزش باید سر در بیاره. وقتی اینطوری گفت آروم شدم که خدا و امیر الان آغوششونو باز

کردن تا منو دربربگیرن و حس امنیت الان رو به من بدن.

من سال دیگه یه زن 30 ساله هستم که هنوز توانام هنوز مغزم پر از فکر و ایده هست.

کار و رسالت من تو این دنیا قطعا طراحی گیربکس و ماشین آلات نبوده.

فکر من فقط واسه حساب کردن نسبت گیربکس و چیدمان دنده ها و طراحی مکانیزم آفریده نشده

من یک زنم. زنی از ایران . از ایرانی با قرنها تمدن و فرهنگ. فرهنگی که از بطن زنهاییی مثل ما به وجود اومده

فکر ما روح ما به سمت بهترینها میبره.  

از نشون دادن زور بازو که بیام بیرون باید بگم شنبه عصر بنده موهامو دارچینی کردم و برای اولین بار از تم نارنجی

موهام لذت بردم.

در آخرین ساعات سال 92 هم میریم پشم ریزون.

آشپزخونه هم کماکان پروسه تمیز کردنش به راهه.

و اما از همه مهمتر دوست مجازی که الان تو دنیای حقیقی شده مثل خواهر سومم و شوهر نازنینش شده برادر

دومم دارن میان پیش ما. و عید 93 رو قشنگتر میکنن برای ما.

سالی که نکوست از بهارش پیداست. خوشحالم که سال 93 خونه ما با برکت وجود شما پر میشه.

همتونو دوست دارم و قطعا این آخرین پست 92 نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 13:29  توسط پارمین   | 

آهسته و پیوسته تا بهار

سلام

خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

روزای اسفندیتون به خیر و خوشی

سال قبل این روزا واسه من فاجعه بود اما امسال منتظر معجزه ام.

ازتون میخوام با دلای پاکتون تا هفته آینده برام دعا کنید و انرژی مثبت بفرستین

این دو سه هفته هم خوب بود هم بد.

تو شرکت با مدیر تولید و یکی از همکارام بحثم شد و تصمیم گرفتم بعد از عید عطای این کار رو به لقاش ببخشم.

برم تو کاری که خیلی وقته بهش فکر میکنم و اونم کار تاسیسات ساختمان هست.

ایشالا هر چی خیره پیش بیاد.

اوضاع کاری امیر هم یه خورده بی ریخت شده اما بازم خدا رو شکر که سختی ها ما رو مقاوم کرده و ما مهندسیم

یا راهی خواهیم یافت یا راهی خواهیم ساخت.

اتاق کودک و اتاق خواب هم تکوندیمش و این هفته هال و پذیرایی هست که چون عظیمه از عصر پنجشنبه شروع

میشه.

کلا نموده میشیم.

تو اتاق خواب تغییراتی دادم که خودم خوشم اومد. اتاق کودک رو هم خیلی خلوتش کردم که ایشالا خواستیم

وسایلشو بچینیم مشکلی نباشه

دوشب قبل خواب دیدم نی نی مون به دنیا اومده. وای بچه ها نمی تونید تصور کنید که چقدر حسش کردم. یعنی

انگار واقعی بود. بعد گفتم امیر بذار ببینم پسره یا دختر بعد شلوارشو یکم کشیدم پایین گفتم امیر پسره.

الهی من فدای اون بدن نرم و کوچولوش برم.

شب بعد هم خواب دیدم دارم سیب میخورم.

من خوب تعبیرش کردم.

راستی نی نی خواهرم پسریه و من از همین الان عاشق این مرد کوچولو شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 8:44  توسط پارمین   | 

به هر کس به اندازه قلب و درکش اهمیت بده

سلام

خوبید؟؟؟؟؟؟؟

واااااااااااای که دیگه واقعا داره بوی عید میاد.

عاشق اسفندم. عاشق شلوغی خیابونا

روز آخر کاری و کش اومدن ثانیه هاااااااااا

واااااااااااااااااااااااای عاشقشم.

خدا رو شکر که امسال هم چشمامون این کره خاکی رو دید

راستی خونه تکونی ها تون شروع شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منکه از جمعه استارت کار میخوره. 4 تا جمعه دارم. جمعه اول اتاق کودکککککککک

جمعه دوم اتاق خواب

جمعه سوم هال و پذیرایی.

جمعه چهارم آشپزخونه

روز 29 هم تراس و سرویسا و راه پله

رسماااااااا به ملکوت اعلی می پیوندم

شما هم برنا مه هاتونو بگید. چه تغییراتی می خواید بدید تو دکوراسیون خونه. چیا می خواید بگیرید

منکه الان فکرم متمرکز شده رو اتاق خواب. اوکی کردمش عکسشو واستون میذارم.

کلا فکرای خوبی دارم واسه تموم کردن امسال

شما هم بگید برنا مه هاتونو

راستی به عنوان توجه کردین؟

در مورد اونم نظر بدید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 10:40  توسط پارمین   | 

از همه چی

سلام

خوبید؟؟؟

خیلی وقته نیومدم

اتفاقات زیادی افتاد هم خوب هم بد

ماه پیش برای دومین بار بی بی چکم مثبت شد

امیر بیرون از شهر بود. از داروخونه سر خیابون یه بی بی چک گرفتم و مطمئن بودم منفیه. لباسامو که عوض کردم

رفتم گذاشتم و منفی بود مثل دفعات قبل هزار بار بالا پایینش نکردم با بی تفاوتی محض گذاشتمش رو توالت

فرنگی و اومدم تو آشپزخونه و چون ناهار نداشتم و دو تا تخم مرغ نیمرو کردم و شروع کردم به خوردن. ناهارم که

تموم شد گفتم زنگ بزنم امیر و مسخره بازی در بیارم که بی بی مثبت شده. اما قبلش رفتم که بندازمش دور که

دیدم خدای من دو تا خط افتاده. دوباره نگاه کردم نه واقعا دو تا خط بودم. نمی دونم خودمو چطوری رسوندم به

موبایلم زنگ زدم امیر و در حالی که اشکام میریخت میگفتم امیر مامان شدم امیر بابا شدی

اون بنده خدا هم با چند نفر رفته بود بازدید و نمی دونست چطوری هیجانشو فرو بده.

بی بی رو برداشتم رفتم واحد مامان اینا اما نبودن رفته بودن مسافرت. داشتم دیوونه میشدم. خواهرام هم با

شوهراشون تو اتاقا خواب.

دوباره رفتم بالا و زنگ زدم به مامانم. مامان نفسم گریه اش گرفته بود. میگفت نذر واسه سیده حلیمه کرده بودم.

الهی بمیرم که از غصه من شب و روز نداری

بعد هم زنگ زدم مهتاب ولی نتونسته بود جواب بده.

نشستم وسط اتاق و های های اشک ریختم. از صدای من خواهرم اومد بالا گفتم بلاخره مثبت شد.

گفت سریع بریم آز بدی

با پاهایی که میلرزید نشستم پشت فرمون و رفتم

لحظات بدی بود از زمان آز تا سه ساعت بعدش که جوابو دادن.

بتا 15

زده بود بین 10 تا 50 مشکوک

امیر و خواهرم میگفتن زود رفتی سه روز دیگه بری رفته بالا و منم دل خوش بودم به اون بی بی مثبت

تا دو روز بعدش رو ابرا بودم اما بلاخره خاله پری اومد و من به معنای واقعی کلمه داغون شدم.

بی بی رو محکم تو دستم گرفته بودم و اشک میریختم که خدایا چرا؟ منکه بی خیال شده بودم چرا بهم امید

واهی دادی؟ خدایا چرا واسه یه بار هم شده چیزی رو آسون بهم نمیدی؟

همه دپرس بودن.

دو سه روز بعد از اون جریان با امیر دعوای بدی کردم و امیر هم بهم گفت بچه دار نمیشی عقده ای شدی

احساس میکردم تمام خون بدنم منجمد شدم. از هرکسی توقع این حرف رو داشتم جز امیر.

هیچی نگفتم فقط نگاهش کردم.

روز بعد مرخصی گرفتم و رفتم که این حقارت رو تمومش کنم.

رفتم دادگاه خانواده و درخواست طلاق دادم. مهریه ام رو هم بخشیدم.

امیر شوک شده بود. مدام میگفت عصبانی بودم. ببخشید.

مامانم وقتی موضوع رو فهمید کاری کرد که تو این سه سال و نیم نکرده بود چنان امیر رو شست که هیچ کس

باورش نمیشد. امیر خیلی عزیز کرده مامان بود اما فهمید که چه غلطی کرده.

مامان گفت دختر سالم و پر جنب و جوش رو تحویل تو زبون دراز دادم یه زن افسرده و دلمرده تحویلمون میدی و

طلب کاراتونم داری؟

کی گفته دختر من بچه دار نمیشه. هر دکتری که بگی میبرم دخترمو ببینم کدومشون میگن بچه دار نمیشه.

اونم سرشو انداخته بود پایین و مدام میگفت من گوه زیادی خوردم ببخشید

با کار مامان امیر خوب ماستاشو کیسه کرد.

روز بعد که اومد خونه دو تا بلیط کیش گرفته بود. گفتم نمیام. حالم از با تو بودن بهم میخوره. تا دو ساعت قبل رفتن

درست عذابش دادم.

آخرش گریه شده بود گفتم خون هم گریه کنی کمه

از کارم پشیمون نیستم چون برخوردش و حرفش غیر انسانی بود

وقتی گفتم برو چمدونها رو ببند مثل بچه ها ذوق کرده بود

4 روز کیش خیلی خوب بود. خیلی خیلی خوب بود. واقعا به همه پیشنهاد میکنم واسه یه بار هم شده برن

وقتی برگشتیم رفتم دکتر گفت باردار نبودی بی بی اشتباه نشون داده. اینماه هم به خاطر دعواها و روحیه داغون

پرید نمیدونم کی بشه اما ناامید نیستم.

من کم تو زندگیم صبر نکردم اینم روش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت 10:29  توسط پارمین   | 

بی تفاوتی

سلام

خیلی وقت بود میخواستم از خانواده نه چندان محترم همسر بنویسم اما همش میگفتم پارمین ریلکس باش

اما این مطلب فقط جنبه دردو دل داره

به خاطر خسیسی و زرنگی پدرشوهر امیر اولین دعواشو با باباش کرد. البته اونم وقتی خودش رفته بود اونجا

پدرشوهر هم برگشته بود گفته بود همه اینا زیر سر زنته. تو زیر بلیط زنت هستی زنت آدم زرنگ و فتنه ای هست

البته امیر به این واضحی نگفت اما من پدرشوهرمو میشناسم

خلاصه امیر نرفت تا خودشون زنگ زدن و به قولی منت امیر رو کشیدن

عید غدیر امیر زنگ زد که هماهنگ کنه بریم خونه شون مامانش گفت هستیم و ما رفتیم.

وقتی رسیدیم فقط مامانش بود برادر شوهر کوچکه

مامانش گفت بابات کار داشته رفته بیرون

منم اصلا به روی امیر نیاوردم و از طرفی هم خوشحال بودم ندیدمش

کلا به خاطر درگیری کاریم نرفتیم خونه شون و امیر فقط هفته ای یکبار میرفت. مامانش یک روز در میون زنگ میزنه

امیر و گلایه میکنه که چرا نمیای

منم واقعا برام مهم نبود و به قولی راحت بودم. تا دو هفته پیش که امیر گفت بریم یه سر پیش مامانم اینا گفتم

بریم زنگ زد هماهنگ کنه دید نیستن زنگ زد گوشی باباش و فهمید شهرستانن رفتن خونه برادرشوهر بزرگه

خب کنسل شد

تا شد این هفته که امیر گفت مامان زنگ زده گفته چرا نمیاین اینجا بریم یه سر پیششون؟

گفتم عزیزم مامانت به تو زنگ زده. یه بار شد به من زنگ بزنه بگه اون دفعه که نبودیم حالا امروز بلند شید بیاین؟

امیر هم گفت آره حق داری

تا شد عصر گفتم به خاطر امیر بریم. امیر زنگ زد بازم نبودن و معلوم شد دوباره شهرستانن

دوباره مادرشوهر به روی خودش نیاوردو فقط به امیر زنگ زده بود آره تو هفته بیاین

به خدا من موندم تو کار این مادر یه زنگ نمی زنه یه وعده بچه شو دعوت کنه دل بچه اش خوش باشه و جلو زنش

شرمنده نشه که مادرزنش هرروز واسشون ناهار میذاره. جمعه ها همه بچه هاشو دور خودش جمع میکنه

به خدا تعریف نیست اما چند روز پیش دختر خاله امیر میگفت امیر واقعا از خانواده همسر شانس آورده

هرچی داره میخواد بکنه تو قپ اون بزرگی

نمی دونم والا اینم یه نمونه پدرومادرن دیگه. پول بچشونو بخورن و آبی روش

فرق گذاشتنهای آشکار

خدا هدایتشون کنه

بعضی وقتها با خودم میگم مهم نیست آدما نتیجه کارای بدشون رو نمیبینن مهم اینه که این آدما اینقدر ضعیف و

قابل ترحم هستن که سیاهی قلب و روحشون حتی با بخشش اطرافیان هم پاک نمیشه اینا آدمای درمونده ای

هستن که باید واسشون دعا کنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1392ساعت 8:46  توسط پارمین   | 

هفته های شلوغ

سلام

من الان یه خانم خانمایی هستم که خونه اش با طویله فرقی نداره و انرژی های منفی از این سو به اون سو میرن

چرا؟

چون من و امیر به شدت سرمون شلوغه

ظهرا میاییم ناهار میخوریم امیر میره دنبال کارای خودش منم بپرم پشت ماشین و به کارای بازرسیم برسم.

تا چشم بهم میزنی ساعت شده 8.

کلا خواب ظهر یادم رفته

نیاز شدید به یه مسافرت دارم

نیاز شدید به یه مهمونی شلوغ و پلوغ دارم یه مهمونی دنس

نیاز شدید به لم دادن و فیلم دیدن دارم

نیاز شدید به رفتن به آرایشگاه دارم. دلم هاشور ابرو میخواد شدید

دلم یه قورمه سبزی  مشتی میخواد

دلم هوای دو نفره میخواد

آرزوهای کوچک من به دست خود من برآورده میشن

بنابراین امروز بعد از ناهار گوشیمو خاموش میکنم تا عذاب وجدانی هم نداشته باشم.

یه خواب قیلوله میزنم تو رگ

بعد میرم خرید و میام اجی مجی میکنم و این خونه آشفته رو سروسامون میدم و میوه واسه امیر قاچ قاچ میکنم

شام خوشمزه ای می پزم

حمام و لوسیون به به

عودی روشن

تقویمی به دست و نگاهی به تعطیلی ها و فکر یه مسافرت دسته جمعی

نگاه به ساعت و لحظه شماری برای ورود یه نعمت ( شوهر دوستیم تو حلقم)

واااااااااااااااااااااای نه عصری باید برم بانک واسه کارای وام

خواب ظهر پرپر

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1392ساعت 9:33  توسط پارمین   | 

سلام

ببخشید بی خبر گذاشتم و رفتم

اینبار هم منفی بود اما عجیب غریب

نمی دونم والا

اما فشار روحی زیاد بود به طرز وحشتناکی. مامانم علنا بهم توپید و گفت چرا پشت گوش میندازی چرا نمیری دکتر

همه صداشون دراومده

دچار شوک شدم به خدا

گفتم صدای کی در اومده؟

گفت اقوام و مادرشوهرت اینا

میبینید تو رو خدا بابت خصوصی ترین مسئله مون هم باید به دیگران جواب پس بدیم

اگه پارمین قبل بودم چنان بلبشویی میکردم که مادر بگرید اما خیلی آروم و با خنده گفتم عزیز مورد نظر فعلا در

دسترس نیست مامان جون

هر کی هم پرسید بگو  گشتم نبود نگرد نیست

اما خودم بعدش اومدم بالا و های های گریه کردم. اما بعد از گریه حالم خوب شد مثل یه خانم بلند شدم رفتم

حمام بعد از حمام لوسیون مالی کردم خودمو به حدی که خودم احساس خفگی کردم

بعد بساط خورش قیمه رو علم کردم.

باور کنید بعد از شاید 6 ماه بود داشتم واسه شام دو نفره پلویی درست می کردم

امیر اومده بود خونه میگفت خدایا شکرت اون روز رو دیدم که پارمین بانو دیگه ماهیتابه رو گازش نیست همزمان دو

تا قابلمه رو گاز داره

بچم سورپرایز شد

حالا شما خانما مدام دنبال راه های سخت باشد واسه سورپرایز

از من یاد بگیرید

والا به خدا

اما روز بعدش دوباره دچار نوسانات روحی شدم. رفتم تو دستشویی شرکت و کلی اشک ریختم.

اومدم بیرون دیدم دو تا اس دارم. دو تا از دوستام خبر بارداریشونو داده بودن.

تبریک گفتم اما صادقانه خوشحال نشدم. دلم گرفت

دوباره برگشت به دستشویی و راند دوم آبغوره گیری

چشمانی مثل مقعد خروس ( به قول سپی)

همکارم میگه چی شده خانم ....

گفتم دردم از یار است و درمان نیز هم

اونم خوشحال میگه تو زندگی زن و شوهری از این حرفا هست

میگم برادر یار بالایی نه یار پایینی

میگه اوهووووووووووووم

دیگه اینکه همه یه خط و نشونی واسه نی نی ما کشیدن

مهتاب دندنیش کنه ( دلت میاد مهتاب)

خواهرم میخواد آویزونش کنه به دستگیره در تا یادش بده مردمو آویزون و حیرون خودش نکنه( قربون منطقت)

امیرهم میگه واسه تنبیهش مامیشو عوض نمیکنیم تا بسوزه اینقدر که جیگر ما رو سوزوند

ولی من میچلونمش. اینقدر فشارش میدم تا دلم خنک بشه

خانوادگی عقده ای هستم

نگید خودم میدونم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1392ساعت 9:40  توسط پارمین   | 

تردید

4 روز برام مثل 40 روز گذشته

دنبال علائمم اما ندارم. هیچی

برم آزمایش ؟ نرم؟ سوال تکراری این 4 روزه

چکار کنم خدایا؟

برم و منفی باشه چی؟

نرم و مثبت باشه چی؟

سوالای هر روزه مامان وقتی با یه لبخند پهن می پرسه خبری هست؟

اما من خیلی تنهام چون امیر کوچکترین واکنشی نشون نمیده. اصلا نمی پرسه. خودشو درگیر کار کرده اینقدر زیاد

که اصلا منو نمیبینه

این آخرین فرصت منه

واسه این میگم آخرین فرصت چونکه امیر اصلا تو خیالش نیست میخوام صبر کنم تا روزی خودش بگه

خودش بخواد

تا روزی که منو ببینه اما شاید خدا از انتظار کشیدن من خسته شده باشه

شاید این بار بیاید شاید

خدایا من ایمان دارم در هر قدم م دست من در دستان توست

برم آز یا نه؟  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 12:0  توسط پارمین   | 

خبرهای خوش

سلام

خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟

من الان خاله دو تا نی نی تیرماهی هستم

خواهر کوچولوم همون عروسک که سال قبل ازدواج کرد و بهترین دوستم خبر بارداریشونو بهم دادن

خیلی خوشحالم

جالبه هر دوشون هم از خرداد منتظر بودن

اما مامانم خیلی اوکی نیست

مدام میگه من فقط منتظر باردار شدن تو هستم

مادره دیگه

فکر میکنه من الان در حال غصه خوردنم اما نمیدونه هر فرشته ای که بخواد زمینی بشه من واسه خودش و

مامانش بهترین آرزوها رو دارم و خیلی خوشحال میشم

دلم نمی شکنه چون خدا اینقدر منو از رحمت خودش سیراب کرده و می کنه که نمی خوام ناشکری کنم

یه روزی میرسه که منم این خبر رو به مامانم میدم و از ته دل خوشحالش میکنم

مطمئنم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 11:54  توسط پارمین   | 

بوی سیب و حرم حبیب و

سلام

خوبید؟؟؟؟؟؟

دیروز رسیدم اما هنوز روحم نجف مونده حسم رو کربلا جا گذاشتم

من اصلا آدم مذهبی نیستم اما واسه من این موهبت خیلی بزرگ بود

خیلی بزرگ

من به هر چی که دلمو بلرزونه ایمان دارم و محاله کسی بتونه قانعم کنه که نیست

من میگم خدا ضربان قبلم رو احساس میکنم

میگم علی احساس خوبی بهم دست میده

اما برام عجیب بود اشکی که تو کاظمین از چشمام می یومد و تموم نمیشد

واقعا نمی تونستم کنترلش کنم. تو اون سحر غم انگیز کاظمین فقط خیسی صورتم بود که منو هوشیار نگه

داشته بود

وقتی بین الحرمین می ایستی و با خودت میگی روز تاسوعا و عاشورا اینجا چه خبر بوده و همون موقع اشک تو

چشمات حلقه میزنه و دیگه به هیچی فکر نمی کنی تمام وجودیت پر میشه از اینکه چقدر خوبه که اینقدر نزدیکی

چقدر خوبه که الان هستی اینجا و همه مثل یه فیلم از جلو چشمات رد میشن و یادشون میکنی

چقدر خوبه که الان آرومم

چقدر خوبه که جایی هستم که مرهم روح زخمی منه

چقدر خوبه که رفتم

ایشالا قسمت همه کسایی که آرزوشونه بشه

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1392ساعت 10:37  توسط پارمین   | 

مطالب قدیمی‌تر