سلام.
خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امروز اگه خدا بخواد می خوام سفرنامه مشهد رو بگم.
اولا که ما بدبختی داشتیم با این مشهد رفتنمون. به خانواده امیر گفتیم داریم با دایی من میریم چابهار
که دیگه امید نخواد همراهمون بیاد. امید پسر خوبیه اما اصلا رعایت نمی کنه هر جا ما می خوایم بریم
اونم می خواد بیاد. من دلم می خواست تو این سفر فقط من و امیر باشیم. خلاصه صبح یکشنبه ساعت
5 از خواب بلند شدیم و تا آماده شدیم شد 6 و خداحافظی کردیم و راه افتادیم . من عاشق جاده ام.
عاشق اینکه روبرو رو نگاه کنم و فکر کنم. با امیر تصمیم گرفتیم فقط آهنگ های آروم گوش کنیم یعنی
آهنگی که 6 و 8 نباشه. و طبق نظر سنجی خواهر هایده و برادر فروغی انتخاب شدن. اولین ایستگاهی
که ایستادیم تا بریم آبی به سر و صورت بزنیم دختر خاله گرامی و شوهرش رو دیدیم و کاشف به عمل
اومد که اونا هم دارن میرن مشهد. هی وای من.
خلاصه ما همسفر پیدا کردیم و این برای من خوب نبود. ولی امیر از مسافرت گروهی خوشش میاد. عصر
ساعت 4:30 رسیدیم مشهد و یه باره اشکای من جاری شد. امیر خیلی تعجب کرده بود اما نمی
تونست بفهمه که چقدر منتظر این روز بودم. هتل خیابون امام رضا بود و وقتی رسیدیم دیدیم سر همه
کوچه ها رو بلوک گذاشتن و حالا باید چکار کنیم خلاصه با هزار بدبختی رسیدیم و خانمان دار شدیم. یه
نیم ساعتی رسیده بودیم که یاسی زنگ زد که کجایید و منم آدرس رو بهش دادم. اون بنده های خدا با
هزار بدبختی اومدن و منو شرمنده کردن. جالبه که وقتی به امیر گفتم دوست وبلاگیمه امیر گفت جدی؟
چه خوب. کی وبلاگ زدی؟
یعنی این پسر نفس اصلا به روی من نیاورد. یاسی با دختر عمه هاش اومده بود و اولی که اومدن گفتن
اگه گفتی یاسی کدوممون هست و منم اشتباه گفتم البته بعدا امیر بهم گفت من از همون اول فهمیدم
یاسی همون وسطی بوده. خلاصه یاسی پر انرژی اومد و حرف زدیم و عکس جاری رو بهش نشون دادم و
عکس عروسی خودمو. دختر عمه هاش هم خیلی با محبت بودن. تازه یکیشون بهم گفت چقدر قیافه
مظلومی داره. امیر بعدش می گفت مظلوم جلو این لنگ میندازه.
خلاصه با امیر تصمیم گرفتیم صبح ها با دختر خاله ام اینا باشیم و عصرها با یاسی.
صبح روز بعدش ساعت 9 رفتیم حرم. آهان راستی شب اول هم یه برف 20 دقیقه ای اومد.
تاسوعا حرم شلوغ بود و ما نماز ظهر رو هم همون جا خوندیم. در بدو ورود هم خواهران محترم وارسی و
بررسی فرمودن چادر اینجانب مناسب نیست گفتم خانم منکه از شدت سرما قنداق پیچم که. هیچ جای
بدن من که معلوم نمیشه گفت نه خانم چادر کامل کننده حجاب هست. منم تو دلم گفتم برو بابا. خلاصه
ظهر هم رفتیم رستوران و این اولین ظهر تاسوعایی بود که من غذای نذری نخوردم. عصر هم یاسی اومد
دنبالمون که بریم پروما اما بسته بود بعد رفتیم طرقبه که اونم تمام جاهاش بسته بود.تو راه کلی حرف
زدیم. امیر هم مثل پسر گلی عقب نشسته بود و بعضی وقتها نظرهای کارشناسانه میداد بچه ام. بعد
هم رفتیم شام بخوریم که بیچاره یاسی هر جا خوب بلد بود برد ما رو اما همه بسته بودن. آخرش رفتیم
یه فست فودی. یاسی لپ تاپشو آورده بود و من وبم رو برای امیر باز کزدم و امیر هم همش لبخند میزد و
می گفت یادم باشه شنبه برم بخونمش.
دست یاسی جون هم درد نکنه که شام رو حساب کرد. خدایی خیلی هم گفت که بریم خونه من اما
امیر گفت کار درستی نیست بنده خدا شاید راحت نباشه. 4 شنبه هم باید بره سرکار و از این حرفا. شب
که اومدیم هتل امیر گفت پارمین یاسی خیلی دختر خوبیه فوق العاده صبور و اگر شوهرش قدرشو
می دونست خیلی خیلی زندگی موفقی داشت. خلاصه روز بعد عاشورا بود که حرم غلغله بود. ظهر همون جا نماز خوندیم و نهار هم طبق معمول رستوران و نذری پرپر. شب هم که شام غریبان. یاسی
گفت بریم همراه خادمهای حرم که واقعا عالی بود همه خادم ها شمعدون های مینا کاری شده به دست
و مردم هم لیوان های یکبار مصرف گرفته بودن و وسطشون رو سوراخ کرده بودن و شمع رد داده بودن و
دستشون بود و همراه خادم ها حرکت میکردن. خیلی صحنه قشنگی بود امیر هم یه لیوان گوشه خیابون دید و واسه من ندید بدید شمع توش روشن کرد.
زیباترین شام غریبان عمرم.
واسه همه تون دعا کردم. روز تاسوعا که فقط تند تند اسم شماها رو می گفتم. عاشورا هم گفتم اما
شام غریبان اختصاصی رفتیم کانال امیر و پارمین. 4 شنبه هم صبحش رفتیم پروما . ظهرش خونه خاله
مامانم. عصر هم با یاسی رفتیم الماس شرق و آلتون.
امیدوارم خدا بزنه پس کله یاسی و بلند شه بیاد پیش ما.
اینم از سفرنامه ما