X
تبلیغات
این یک زندگیست

این یک زندگیست

این یک زندگیست

پارمین بد

دیروز کلا روزی بود که دلم می خواست با امیر کل کل کنم. عصر که اومد خونه مثل جنازه تو تخت بودم.

مامانم همیشه میگه وقتی امیر میاد شیک و تروتازه باش.اما من همیشه بیهوشم.امیر که اومد بیدار

شدم هرچی باهام خوشرفتاری کرد محلش ندادم. اونم خسته شد وپشتشو کرد به من. همین کارش

باعث عصبانیت بیشتر من شد و دیگه شروع کرد. یعنی غر پشت غر. اونم اصلا محلم نداد. دیگه لجی تر

شدم.اونم گفت اون از خانواده ام اینم از تو. چرا من اینقدر بی کسم. دلم براش سوخت اما مثل خرا

سرمو انداختم پایین و رفتم تو آشپزخونه و مثلا شام درست کنم. خودمو کشتم و سیب زمینی سرخ

کردم با سوسیس و تخم مرغ. الهی بمیرم که اگه سنگ هم جلوش بذارم میخوره میگه دستت درد نکنه.

تا بدبخت رفت ماشین رو بذاره تو پارکینگ من شاممو خوردم که با اون شام نخورم زن مرده هم اومد

تنهایی شام خورد. بعد هم مرحله آخر خریت رو اجرا کردم و بالشمو برداشتمو و اومدم تو هال خوابیدم.

اونم هیچی نگفت. ولی امروز صبح در اقدامی بی سابقه بهش اس دادم که من واقعا عاشقتم. اونم

سریع اس داد مگه من نیستم فسقلی؟ هر چی من کینه ای اون بزرگوار. می بایست اون این اس رو داده

بود تا شب ناز میاوردم. بعد هم گفت چند بار تو طول شب اومدم پتو کشیدم روت فهمیدی؟ گفتم نه.

بوسمم کردی؟ گفت آره دستتو بوسیدم. ای دستم بشکنه که اینقدر خون به دل تو می کنم. امیر خیلی

تنهاست. خیلی. مامانم از وقتی خانواده شو شناخته خیلی خیلی هوای امیر رو داره. حتی بعضی وقتها

فکر می کنم اونو بیشتر از من دوست داره. ولی من که زنشم ...........

میخوام دیگه در مورد خانواده اش باهاش حرف نزنم. آقا اونا بد هستن. خوب شدنی هم در کارشون

نیست. امیر هم اینقدر ازشون دور شده که واسه خود من هم عجیبه. هفته ای دو هفته ای یکبار میریم

پیششون. و ۲ ساعتی میشینیم و میاییم. نه ناهاری نه شامی. راحت.

این ۲ ساعت رو تحمل کنم و اینقدر خون تو جگر این زن مرده نکنم.

به قول مامانم میگفت عزیز من اینقدر گلایه پدر و مادرشو نکن. خب این بدبخت چکار کنه. بره سرشونو

ببره واست بیاره راحت میشی؟؟؟؟؟؟

گلایه هامو میام اینجا به شما میگم.

امیر همه اینا رو میدونه پس حرفای من تکرار واضحاته.

الهی بگردم تو رو امیر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 12:23  توسط پارمین   | 

حکمت آفرینش انگشت کوچک پااااااااااااااااااااا

هر عضو در بدن برای کاری آفریده شده است.

و کار انگشت کوچک پا این است که به درو پایه مبل و میز بخورد و اشک به چشمانمان بیاورد و اینگونه

سطح کره چشممان پاکیزه شود که همانا پاکیزگی نیمی از ایمان است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 8:43  توسط پارمین   | 

رهگذر

یکی بود یکی نبود

یه عروسکی بود که دلش میخواست زار زار گریه کنه

اما اون آدما

"خنده" رو به لباش

دوخته بودن 

 

 

دیگر بانوی هیچ قصه ای نخواهم شد ..!

   که این بانو ، خود

 قصه ها دارد ...

 

 

به افتادن من در خیابان خندیدی
.
.
.
    و من همه ی حواسم به چشمان مردم شهر بود

 که عاشق خنده ات نشوند!

 

شاعر از کوچه مهتاب گذشت

  لیک شعری نسرود

 نه که معشوقه نداشت

  نه که سرگشته نبود

 سال ها بود دگر

کوچه مهتاب خیابان شده بود

 

یک همیشه یک است

شاید در تمام عمرش نتواند بیش از عدد یک باشد

اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد:

یک دنیا یک نگاه یک سرنوشت یک خاطره و یک دوست

 

تمام  دنیایم
در آغوشت خلاصه شده است ... !

کودکانه
پناه می برم ...

به خلاصه ی دنیا ! ...

 

 

گوشه ای می گریستم ...

عابری گفت : حالتان خوب است ؟!

گفتم خوبم !

تنها تکه ای تنهایی توی چشمم رفته است...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 8:31  توسط پارمین   | 

تولد

سلام

خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هفته پیش تولد دخترخاله امیر بود. خواهر سارا.

روز شنبه خود سارا زنگ زد و منو دعوت کرد. منم می خواستم برم اما این ماه اینقدر خرج ما زیاد شد که

واقعا زورم میومد ۴۰-۵۰ تومن اینجا خرج کنم.

همین ماه آذر نزدیک ۱ تومن خرج کرده بودیم.

خلاصه به امیر گفتم من واقعا دلم نمیاد تو این بی پولی برم تولد.

اونم گفت هر جور راحتی همون کار رو بکن.

سه شنبه مادرشوهر زنگ زد که فردا کی میایی

گفتم من نمیام

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حتما باید بیایی خاله ناراحت میشه

کلاس دارم

بعد از کلاس بیا

نمی تونم. زنگ میزنم به خاله میگم.

نه حتما بیا.

منم دیدم اصلا بحث کردن فایده نداره گفتم حالا ببینم چی میشه.

منکه کار خودمو میخوام بکنم واسه چی با اون کل کل کنم

صبح ۴ شنبه اس زدم به سارا که من نمی تونم بیام و از طرف من تبریک بگو

اونم گفت باشه اگه میومدی خوشحال میشدیم.

حدودا نیم ساعت بعدش مادرشوهر زنگ زده که خاله خیلی ناراحت شده

گفتم دلیلی نداره ناراحت بشن.من واقعا نمی تونم بیام. زودتر هم خبر دادم که منتظر نباشن.

اونا شنبه بهت زنگ زدن. باید برنامه تو جور میکردی

دیدم ول کن نیست. گفتم من که سال قبل نبودم خب امسال هم نباشم (قبلا گفته بودم که سال قبل

همه رو دعوت کردن جز من و بعدا گفتن جا نبوده.اونم واسه من که قد یه مورچه ام)

تو هنوز تو فکر سال قبلی

نه کلا گفتم که اگه به ناراحت شدن باشه من باید ناراحت میشدم اما با خودم گفتم اختیار مراسمشون

رو دارن و دوست نداشتن منو دعوت کنن و گله هم نکردم

سال قبل که جا نبود.

این حرفا زشته حاج خانم نگید تو رو خدا. مگه من چقدر جا میگیرم. گذشته از اون تولد واسه جوون

هاست. خاله می تونست مادربزرگ فلانی رو دعوت کنه اما من تازه عروس جا گیر  رو نه

دیگه هیچی نگفت.

دوباره جمعه شنیدم به امیر میگفت خاله ناراحت شده.

امیر هم گفت خب بشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 9:57  توسط پارمین   | 

خبری که یادم رفت بدم

راستی اینقدر اتفاقات وبلاگم یهویی شد که یادم رفت بگم که جاری نی نی شو سقط کرد.

خداییش خیلی ناراحت شدم.

چون مثل ابر بهار اشک میریخت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 13:47  توسط پارمین   | 

پرورش قارچ

سلام دوباره.

بچه ها کسی تو کار پرورش قارچ هست یا اطلاعاتی داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه آره خبری بده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 11:26  توسط پارمین   | 

سفر نامه مشهد

سلام.

خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز اگه خدا بخواد می خوام سفرنامه مشهد رو بگم.

اولا که ما بدبختی داشتیم با این مشهد رفتنمون. به خانواده امیر گفتیم داریم با دایی من میریم چابهار

که دیگه امید نخواد همراهمون بیاد. امید پسر خوبیه اما اصلا رعایت نمی کنه هر جا ما می خوایم بریم

اونم می خواد بیاد. من دلم می خواست تو این سفر فقط من و امیر باشیم. خلاصه صبح یکشنبه ساعت

5 از خواب بلند شدیم و تا آماده شدیم شد 6 و خداحافظی کردیم و راه افتادیم . من عاشق جاده ام.

عاشق اینکه روبرو رو نگاه کنم و فکر کنم. با امیر تصمیم گرفتیم فقط آهنگ های آروم گوش کنیم یعنی

آهنگی که 6 و 8 نباشه. و طبق نظر سنجی خواهر هایده و برادر فروغی انتخاب شدن. اولین ایستگاهی

که ایستادیم تا بریم آبی به سر و صورت بزنیم دختر خاله گرامی و شوهرش رو دیدیم و کاشف به عمل

اومد که اونا هم دارن میرن مشهد. هی وای من.

خلاصه ما همسفر پیدا کردیم و این برای من خوب نبود. ولی امیر از مسافرت گروهی خوشش میاد. عصر

ساعت 4:30 رسیدیم مشهد و یه باره اشکای من جاری شد. امیر خیلی تعجب کرده بود اما نمی

تونست بفهمه که چقدر منتظر این روز بودم. هتل خیابون امام رضا بود و وقتی رسیدیم دیدیم سر همه

کوچه ها رو بلوک گذاشتن و حالا باید چکار کنیم خلاصه با هزار بدبختی رسیدیم و خانمان دار شدیم. یه

نیم ساعتی رسیده بودیم که یاسی زنگ زد که کجایید و منم آدرس رو بهش دادم. اون بنده های خدا با

هزار بدبختی اومدن و منو شرمنده کردن. جالبه که وقتی به امیر گفتم دوست وبلاگیمه امیر گفت جدی؟

چه خوب. کی وبلاگ زدی؟

یعنی این پسر نفس اصلا به روی من نیاورد. یاسی با دختر عمه هاش اومده بود و اولی که اومدن گفتن

اگه گفتی یاسی کدوممون هست و منم اشتباه گفتم البته بعدا امیر بهم گفت من از همون اول فهمیدم

یاسی همون وسطی بوده. خلاصه یاسی پر انرژی اومد و حرف زدیم و عکس جاری رو بهش نشون دادم و

عکس عروسی خودمو. دختر عمه هاش هم خیلی با محبت بودن. تازه یکیشون بهم گفت چقدر قیافه

مظلومی داره. امیر بعدش می گفت مظلوم جلو این لنگ میندازه.

خلاصه با امیر تصمیم گرفتیم صبح ها با دختر خاله ام اینا باشیم و عصرها با یاسی.

صبح روز بعدش ساعت 9 رفتیم حرم. آهان راستی شب اول هم یه برف 20 دقیقه ای اومد.

تاسوعا حرم شلوغ بود و ما نماز ظهر رو هم همون جا خوندیم. در بدو ورود هم خواهران محترم وارسی و

بررسی فرمودن چادر اینجانب مناسب نیست گفتم خانم منکه از شدت سرما قنداق پیچم که. هیچ جای

بدن من که معلوم نمیشه گفت نه خانم چادر کامل کننده حجاب هست. منم تو دلم گفتم برو بابا. خلاصه

ظهر هم رفتیم رستوران و این اولین ظهر تاسوعایی بود که من غذای نذری نخوردم. عصر هم یاسی اومد

دنبالمون که بریم پروما اما بسته بود بعد رفتیم طرقبه که اونم تمام جاهاش بسته بود.تو راه کلی حرف

زدیم. امیر هم مثل پسر گلی عقب نشسته بود و بعضی وقتها نظرهای کارشناسانه میداد بچه ام. بعد

هم رفتیم شام بخوریم که بیچاره یاسی هر جا خوب بلد بود برد ما رو اما همه بسته بودن. آخرش رفتیم

یه فست فودی. یاسی لپ تاپشو آورده بود و من وبم رو برای امیر باز کزدم و امیر هم همش لبخند میزد و

می گفت یادم باشه شنبه برم بخونمش.

دست یاسی جون هم درد نکنه که شام رو حساب کرد. خدایی خیلی هم گفت که بریم خونه من اما

امیر گفت کار درستی نیست بنده خدا شاید راحت نباشه. 4 شنبه هم باید بره سرکار و از این حرفا. شب

که اومدیم هتل امیر گفت پارمین یاسی خیلی دختر خوبیه فوق العاده صبور و اگر شوهرش قدرشو 

می  دونست خیلی خیلی زندگی موفقی داشت. خلاصه روز بعد عاشورا بود که حرم غلغله بود. ظهر همون جا نماز خوندیم و نهار هم طبق معمول رستوران و نذری پرپر. شب هم که شام غریبان. یاسی

گفت بریم همراه خادمهای حرم که واقعا عالی بود همه خادم ها شمعدون های مینا کاری شده به دست

و مردم هم لیوان های یکبار مصرف گرفته بودن و وسطشون رو سوراخ کرده بودن و شمع رد داده بودن و

دستشون بود و همراه خادم ها حرکت میکردن. خیلی صحنه قشنگی بود امیر هم یه لیوان گوشه خیابون دید و واسه من ندید بدید شمع توش روشن کرد.

زیباترین شام غریبان عمرم.

واسه همه تون دعا کردم. روز تاسوعا که فقط تند تند اسم شماها رو می گفتم. عاشورا هم گفتم اما

شام غریبان اختصاصی رفتیم کانال امیر و پارمین. 4 شنبه هم صبحش رفتیم پروما . ظهرش خونه خاله

مامانم. عصر هم با یاسی رفتیم الماس شرق و آلتون.

امیدوارم خدا بزنه پس کله یاسی و بلند شه بیاد پیش ما.

اینم از سفرنامه ما     

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 8:30  توسط پارمین   | 

بدون شرح

تا یه کاسه خون خودت نخوری نمی تونی یه قلوپ خون به خورد کسی بدی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 11:30  توسط پارمین   | 

چند درصد

سلام

خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا این همه بین زن و مرد تفاوته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا مردها قبل از ازدواج راحت زیر بار ازدواج نمیرن و بالعکس بعد از ازدواج زنها پشیمون میشن و ناراضی

هستن؟

به نظرم این نارضایتی خانم ها اپیدمی شده.

حاضرم قسم بخورم ۹۰ ٪خانم ها در اعماق قلبشون یه دلخوری ماندگار از شوهرشون دارن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 13:26  توسط پارمین   | 

هک شدن.

سلام.

خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر به نوشته هام دقت میکردید در هر وضعیتی که بودم حتما این جملات رو می نوشتم.

ولی این دوست عزیز به این نکته دقت نکرده.

نکته دوم این بود که من به همه نظرات جواب میدم ولی این دوست عزیز وقت جواب دادن نداره.

این وبلاگ رو هم پیدا کرده اما مهم نیست.

وبلاگم رو به دو دلیل حذف کردم

۱- امیر تو سفر فهمید وبلاگ دارم و چون نمی خواستم با خوندن وبلاگ ناراحت بشه حذفش کردم و اصلا

قضیه ترس نبود چون یاسی دید که جلوی خود امیر وبلاگ رو باز کردم.

۲- یکی واسم ایمیل زد که خوب نیست تو ساعت کاری وبلاگ بازی کنم دیدم راست میگه تصمیم گرفتم

تا اینترنت خونه راه می اندازم وبلاگ نویسی نکنم.

من و امیر خدا رو شکر مشکلی نداریم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 12:39  توسط پارمین   | 

دلم براتون تنگ میشه

سلام.

خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز ناراحتم به دو دلیل.

۱- سپیده(خاطرات من) در حالیکه زندگی سختی داشت ولی عاشق شوهرش بود و به خاطر اون آدمای

از خدا بی خبر زندگیشون تموم شد.درسته حمید هم بی انصافی کرد اما کدوم یکی از ما از دل حمید

خبر داره. صحبت از ۶ سال زندگی هست.

۲- به مدت یک هفته از شما دورم و این ناراحتم میکنه

و یک موضوع مهم دیگه که دارم میرم زیارت و از همتون حلالیت می طلبم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 9:4  توسط پارمین   |